تبلیغات
شلمچه - از شهیدان بیاموزیم

یک روز ، یک عهد

دوستان عزیز سلام
در پست قبل قول دادم که در این پست مطلبی از شهید بزرگوار حسن باقری
(غلامحسین افشردی)فرمانده دلاورسپاه اسلام براتون بنویسم تا با نگرش
به گوشه ای اززندگی سراسر اخلاص و ایمان آن عزیزان بتونیم ره توشه ای
برای خودمون برداریم و الگو قراردادن آنان چراغ راهی باشه برای همه ما .
انشاءالله
دوستان کمی حوصله کنید و طولانی بودن متن شما را از خوندن همه مطلب
بازنداره . امیدوارم استفاده لازم را ببرید .
    

گروهبان ،‌عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند. سینه‌اش را جلو می‌دهد و با اخم گره شده در پیشانی‌،
چند قدم به جلو برمی دارد.
هوای تابستانی گرم و نفس‌گیر است. سربازها در چند ردیف پشت سرهم ایستاده و به گروهبان خیره ‌شده‌اند. لب و دهان همه خشک است.گروهبان، دو دستش را از پشت بر هم قلاب می‌کند و بعد فریاد می‌کشد:
-گروهان آزاد…
سربازها در حالی که پا به زمین می‌کوبند، با فرمان گروهبان به خود تکانی می‌دهند. غلامحسین به لب و دهن گنده‌گروهبان نگاه می کند. سلاحش را دوش فنگ می‌کند و به طرف اسلحه‌خانه راه می‌افتد. علیرضا چند قدم به دنبالش می‌دود و صدایش می‌کند:
- افشردی!
غلامحسین سربر می‌گرداند. علیرضا با تعجب به لبهای غلامحسین چشم می‌دوزد.
- پسر، تو چقدر کله شقی! یعنی تو با این وضع که دو ساعت یکبند دویدیم، تشنه نیستی؟!
غلامحسین سرش را پایین می‌اندازد . علیرضا دست غلامحسین را می‌گیرد و به طرف خود می‌کشد. - بیا برویم. اول آب می‌خوریم ، بعد سلاحمان را تحویل می‌دهیم.
غلامحسین، خیره به چشمان علیرضا نگاه می‌کند و سرجایش محکم می‌ایستد.
- چرا ایستادی؟!
در حالی که هردو دست او را در دست دارد، لب و لوچه‌اش را جمع می‌کند:
- بابا ، تو دیگرکی هستی؟ یعنی می‌خواهی بگویی که بی‌خیال آب؟
غلامحسین،‌نگاهش را به سمت اسلحه‌خانه می‌دوزد. علیرضا دستش را شل می‌کند:
- هرطور راحتی. من به عمرم آدمی مثل تو ندیده‌ام.
غلامحسین برای آنکه علیرضا را نرجانیده باشد، دست رها شده‌اش را به طرف او درازمی‌کند و
لبخند می‌زند:
- این همه ناراحتی برای آب خوردن من است؟ باشد… فردا جلو چشم تو یک گالن آب می‌خورم .
راضی شدی علیرضا خان؟
علیرضا که از رفتار غلامحسین راضی به نظر می‌رسد، ابروبالا می‌اندازد و می‌گوید:
- چرا فردا؟

غلامحسین،‌دست او را می‌فشارد و به آرامی می‌گوید:
- یک موضوع خصوصی است. ندانی ، بهتراست.
از همدیگر خداحافظی می‌کنند. علیرضا هنوز به حرفهای غلامحسین فکر می‌کند. غلامحسین، سلاحش را به اسلحه خانه تحویل می‌دهد و آرام به طرف آسایشگاه راه می‌افتد . جلوی شیرآب، غوغایی به پا است. سربازها که از خشم گروهبان خلاص شده‌اند، حالا با خیال آسوده از سر و کول هم بالامی‌روند . تشنه زیر شیر می‌روند و آب از صورت تاگردنشان را خیس می‌کند. غلامحسین ، آب نداشته دهانش را قورت می‌دهد. به یاد سه روز پیش می‌افتد. از خود خجالت می‌کشد. این حالت، رنج تشنگی را برایش دلپذیر می‌کند. چند قدم به طرف آسایشگاه برمی‌دارد . با دیدن لبهای خیس، از رنجی که برای تشنگی می‌کشد، بیشتر لذت می‌برد ، صدای شرشرآب را می‌شنود. کمی دورتر به دیوار تکیه می‌دهد و به آب خیره می‌شود. غلامحسین دوباره به یاد قولی که به خودش داده بود، می‌افتد. با این فکر،‌پشت از دیوار برمی‌دارد و خود را به شیرآب نزدیک می‌کند . چند نفری که کنار شیرآب حلقه زده‌اند، آب را به سرو صورت هم می‌پاشند. معلوم است که بیشتر سیراب شده‌اند. گلوی غلامحسین از تشنگی به سوزش می‌افتد . با امروز، سه روز است که قطره‌ای آب از گلویش پایین نرفته است . دو روز پشت سرهم نماز ظهرش قضا شده بود. چاره‌ای جز تنبیه کردن خود نداشت.
- پس چرا نشسته و زل زده‌ای به آب ؟!
غلامحسین بی‌آنکه نگاه کند، صاحب صدا را می‌شناسد.سرش را بی‌حال و بی‌رمق بالامی‌برد و به
چشمان گشاد شده علیرضا لبخند می‌زند.
- حالا چی شده تو زاغ سیاه مرا چوب می‌زنی؟
علیرضا کنار غلامحسین می‌نشیند و با صدایی خفه می‌گوید:
- من زاغ سیاه تو را چوب نمی‌زنم. الان دو - سه روز است که می‌بینم یک قطره آب نمی‌خوری.
بعد از ناهار نمی‌خوری. بعد از شام نمی‌خوری. پسر،‌تو فکر کرده‌ای من په‌په‌ام؟
غلامحسین دوباره لبخند می‌زند و کف دستش را روی لبش می‌گدازد. مثل خاک کویر داغ است و
منتظر قطره‌ای آب. علیرضا دستش را دراز می کند تا شیر آب را ببندد.
غلامحسین ناگهان دست او را می‌گیرد.
- نبدنش . دلم می‌خواهد آب را ببینم.
علیرضا می‌زند زیرخنده. آنقدر می‌خندد که اشک از چشمهایش سرایز می‌شود.
- فکر می‌کنم خل شده ای افشردی؟
غلامحسین سرش را بین دو دستش پنهان می‌کند. شانه‌هایش از هق هق گریه به لرزه می‌افتد.
علیرضا،‌مات مات نگاهش می‌کند. وقتی غلامحسین سرش را بلند می‌کند. چشمهایش مثل
کاسه‌ای پر از خون قرمز است.
علیرضا که نمی‌داند چه کار کند به نقطه‌ای خیره می‌شود. دیدن لبهای ترک خورده غلامحسین،
دلش را ریش ریش می‌کند. دستش را روی شانه او می‌گذاردو آرام می‌گوید:
- آخر … یک چیزی بگو… چرا تو این گرمای کشنده خودت را زجر می‌دهی؟
روی لبهای خشک و پوست پوست شده غلامحسین دوباره خنده می‌نشیند . در حالی که به قطرات
آب خیره شده، زیرلب می‌گوید:
- با خود عهد کرده بودم: اگر نمازم قضا بشود، نخوابم. سه شب است که نمی‌خوابم. با خودم عهد
کرده بودم هر وقت نمازم قضا بشود، آب نخورم … سه روز است که آب نمی‌خورم … فقط به امید
بخشش از طرف خدای بزرگ.
علیرضا با چشمان از حدقه بیرون زده فقط نگاه می‌کند .
وقتی از شدت گریه شانه هایش مثل کشتی‌بی‌لنگری بالا و پایین می‌رود، غلامحسین آهسته
می‌گوید:
- نگران نباش. امروز، روز آخر است.

     *****************************************

برادر و خواهرعزیز !  آیا ما تا بحال با خودمون عهدی بستیم که اگر به وظایفمون عمل نکردیم خودمونو تنبیه کنیم ؟آیا تا بحال از قضا شدن نمازمون ناراحت شدیم ؟
یا اینکه نه واقعاً شما هم با خودتون از این قول و قرارها گذاشتین ؟ چه خوبه با خودمون خلوت کنیم و به این قصه از شهید باقری کمی فکر کنیم و از همین لحظه با خودمون عهد ببندیم که اگر قصوری در انجام وظایفون داشتیم قبل از اینکه به حسابمون برسند خودمون به حساب خودمون برسیم .




طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهید حسن باقری،

تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 11:27 ق.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات