تبلیغات
شلمچه - کجایند مردان بی ادعا !؟

عملیات والفجر نه تمام شده بود . بچه های صدا و سیما رفتند سراغش ، بساط مصاحبه را پهن کردند . خبرنگار رو به دوربین ، شروع کرد به صحبت : ما هم اکنون در خدمت

برادر کاوه ، فرمانده فاتح عملیات هستیم .

محمود صورتش سرخ شد . راهش را کشید و رفت . خبرنگار جا خورد ، بقیه هم . خبرنگار راه افتاد دنبالش ، گفت :چرا ناراحت شدین برادر کاوه ؟محمود اشاره کرد به نیروها ، گفت :فاتح عملیات ، این بسیجی های بی نام و نشون هستن ؛ باید بری با اونا مصاحبه کنی .

خودش قید مصاحبه را زد .

دوستان عزیز بیایید مقایسه ای بین خودمان و شهدای عزیز بکنیم .

آیا اگر ما بجای شهید کاوه بودیم همین رفتار را داشتیم ؟ یا با غرور خود را
فاتح عملیات
معرفی می کردیم ؟!!

واقعاً اگر در این قبیل موقعیتها قرار بگیریم می توانیم بر نفس خود غالب شویم ؟

آیا توانستیم نفس خود را به گونه ای تربیت کنیم که به این قبیل مسایل بی اعتنا باشد ؟

البته نویسنده این سطور فقط می نویسد و عامل به این حرفها نیست ولی این خاطره
را به
عنوان یک درس از شهید عزیز محمود کاوه تقدیم می دارد تا کمی با خود
بیاندیشیم و به
سؤالات فوق کمی فکر کنیم .

به راستی چه باید بکنیم تا این نفس سرکش را مهار کنیم و رفتاری همانند شهدای
عزیز در
ما بوجود آید ؟

شما بگویید ...




طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهید کاوه، عملیات والفجر ۹،

تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات