تبلیغات
شلمچه

یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم ؛ یعنی راستش شهدا ما را پیدا نکرده بودند . گرفته و خسته بودیم . گرما هم بدجوری اذیتمان می کرد . همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه اصحاب فکه که زمانی در زمستان 61 عملیات والفجر مقدماتی آنجا رخ داده بود ، رد می شدیم ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به سوی خود می خواند . ایستادم ، نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد ، همراهم تعجب کرد که کجا می روم . فقط گفتم : بیا تا بگویم . دست خودم نبود ، انگار مرا می بردند . پاهایم جلوتر می رفتند ، به پشت بوته که رسیدیم ، جا خوردم . صحنه تکان دهنده و عجیبی بود . همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود . آرام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به «سبحان الله» چرخید همراهم که متوجه حالم شد ، سریع آمد ، او هم در جا میخکوب شد .
شخصی که لباس بسیجی بر تن داشت به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود . یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و خوابیده بود . پانزده سال بود که خوابیده بودند . آدم یاد اصحاب کهف می افتاد ، ولی اینها «رمل» بودند . اصحاب فکه ، اصحاب قتلگاه ، اصحاب والفجر و اصحاب روح الله
.
بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود تا کمر زیر خاک بود . باد و طوفان ، ماسه ها و رملها را آورده بود رویش . بدن هر دویشان کاملاً اسکلت شده بود . آرام در کنار یکدیگر خفته بودند . ظاهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همانطور به شهادت رسیده بودند . آرام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان
را هم کنارشان قرار دادیم .
خ
اطره از جستجوگر نور حاج رحیم صارمی



طبقه بندی: شهدا، دفاع مقدس، عملیات والفجر مقدماتی،
برچسب ها: فکه،

تاریخ : یکشنبه 8 دی 1392 | 07:22 ق.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)




قسم
تی از وصیتنامه شهید حم
ید باکری

جانشین فرمانده لشکر ۳۱ عاشور
ا
 
دعا کنید که خـــداوند شــهــادت را نصیب شما کند که در غیر
اینصورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام
 می شود و
رزمندگان، سه دسته می شوند :
۱- دسته ای به مخالفت با گذشته خــود برمی خیزند و از گذشته
خـود پشـیمان
می شوند .
۲- دسته ای راه بی تفاوتی را برمی گزینند و در زندگی مادّی
غرق می شوند
و همه چیز را فراموش می کنند .
۳- دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس 
مسئولیت می کنند
که از شدت مصائب و غصّه ها دق خواهند کرد .
پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از
جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو 
دسته اول ختم بخیر نخواهد
شد و جزء دسته سوم
ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود .
مطلب فوق را شاید قبلاً شنیده و یا خوانده باشید ، آیا پس از خوندن
آن از خود پرسیده ایم
و فکر کرده ایم که ما در کدام دسته قرارداریم .
آیا از کسانی هستیم که از گذشته خود پشیمان هستیم ؟ آیا از
اینکه در آن فضای پاک و
معنوی حضور داشتیم و آن فضا را از نزدیک
دیده ایم و خیلی ها الآن از اینکه در آن زمان
نبوده اند تأسّف می خورند
، پشیمان هستیم؟ آیا از بودن با کسانی که در مکتب انسان ساز
اسلام و انقلاب درس ایثار و شهادت آموخته
و جانبرکف قدم در راه
گذاشتند و سرانجام به معبود خود رسیده اند ، نادم و پشیمان
هستیم؟
آیا ... و آیا ... و آیا ...
یا اینکه جزء گروه دوم هستیم و با غرق شدن در دنیای مادّی راه
بی تفاوتی درپیش گرفته ایم
و همه ارزشهای معنوی را فراموش
کرده و به این نظام و انقلاب و مردم پشت کرده ایم ؟
آیا فراموش کرده ایم که چگونه دوستان ما پرپر شدند ؟ آیا یااز یاد
برده ایم که چگونه بچه ها
فرش میدان مین می شدند و راه را برای
به مقصد رسیدن دیگران هموار می کردند ؟
آیا راز و نیاز بچه ها در سنگرها را فراموش کردیم که چگونه از خدا
طلب شهادت می کردند؟
آیا فتح المبین ، بیت المقدس ، محرم ، رمضان ، خیبر ، والفجرها ،
کربلاها
و عملیاتهای دیگر
از یادمان رفت ؟
آیا واقعاً فراموش کردیم اون سالهای بیادماندنی را ؟
آیا همت ، خرازی ، بروجردی،شیرودی،زین الدین،باکری،باقری ،
متوسلیان ، دستواره ،
بصیر ، علمدار و هزارن هزار گل پرپر شده
را فراموش کردیم .
آیا فراموش کرده ایم ...
مگر اینها فراموش شدنی اند؟
ما اگر در دو دسته اول باشیم که بدا بحال ما و باید برای خودمان
خون گریه کنیم و منتظر
عاقبت سخت و دشوار باشیم .
بیائیم با پایبندی به ارزشهای والای اسلام عزیز ، انقلاب اسلامی
و پیروی از راه شهیدان ،
به گذشته پر افتخار خود وفادار باشیم و از
خداوند بزرگ بخواهیم که مارا جزء دسته سوم
قرار داده و شهادت
در راه خودش را به ما عطا فرماید .




طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهید حمید باکری،

تاریخ : سه شنبه 3 دی 1392 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)

یک روز ، یک عهد

دوستان عزیز سلام
در پست قبل قول دادم که در این پست مطلبی از شهید بزرگوار حسن باقری
(غلامحسین افشردی)فرمانده دلاورسپاه اسلام براتون بنویسم تا با نگرش
به گوشه ای اززندگی سراسر اخلاص و ایمان آن عزیزان بتونیم ره توشه ای
برای خودمون برداریم و الگو قراردادن آنان چراغ راهی باشه برای همه ما .
انشاءالله
دوستان کمی حوصله کنید و طولانی بودن متن شما را از خوندن همه مطلب
بازنداره . امیدوارم استفاده لازم را ببرید .
    

گروهبان ،‌عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند. سینه‌اش را جلو می‌دهد و با اخم گره شده در پیشانی‌،
چند قدم به جلو برمی دارد.
هوای تابستانی گرم و نفس‌گیر است. سربازها در چند ردیف پشت سرهم ایستاده و به گروهبان خیره ‌شده‌اند. لب و دهان همه خشک است.گروهبان، دو دستش را از پشت بر هم قلاب می‌کند و بعد فریاد می‌کشد:
-گروهان آزاد…
سربازها در حالی که پا به زمین می‌کوبند، با فرمان گروهبان به خود تکانی می‌دهند. غلامحسین به لب و دهن گنده‌گروهبان نگاه می کند. سلاحش را دوش فنگ می‌کند و به طرف اسلحه‌خانه راه می‌افتد. علیرضا چند قدم به دنبالش می‌دود و صدایش می‌کند:
- افشردی!
غلامحسین سربر می‌گرداند. علیرضا با تعجب به لبهای غلامحسین چشم می‌دوزد.
- پسر، تو چقدر کله شقی! یعنی تو با این وضع که دو ساعت یکبند دویدیم، تشنه نیستی؟!
غلامحسین سرش را پایین می‌اندازد . علیرضا دست غلامحسین را می‌گیرد و به طرف خود می‌کشد. - بیا برویم. اول آب می‌خوریم ، بعد سلاحمان را تحویل می‌دهیم.
غلامحسین، خیره به چشمان علیرضا نگاه می‌کند و سرجایش محکم می‌ایستد.
- چرا ایستادی؟!
در حالی که هردو دست او را در دست دارد، لب و لوچه‌اش را جمع می‌کند:
- بابا ، تو دیگرکی هستی؟ یعنی می‌خواهی بگویی که بی‌خیال آب؟
غلامحسین،‌نگاهش را به سمت اسلحه‌خانه می‌دوزد. علیرضا دستش را شل می‌کند:
- هرطور راحتی. من به عمرم آدمی مثل تو ندیده‌ام.
غلامحسین برای آنکه علیرضا را نرجانیده باشد، دست رها شده‌اش را به طرف او درازمی‌کند و
لبخند می‌زند:
- این همه ناراحتی برای آب خوردن من است؟ باشد… فردا جلو چشم تو یک گالن آب می‌خورم .
راضی شدی علیرضا خان؟
علیرضا که از رفتار غلامحسین راضی به نظر می‌رسد، ابروبالا می‌اندازد و می‌گوید:
- چرا فردا؟

غلامحسین،‌دست او را می‌فشارد و به آرامی می‌گوید:
- یک موضوع خصوصی است. ندانی ، بهتراست.
از همدیگر خداحافظی می‌کنند. علیرضا هنوز به حرفهای غلامحسین فکر می‌کند. غلامحسین، سلاحش را به اسلحه خانه تحویل می‌دهد و آرام به طرف آسایشگاه راه می‌افتد . جلوی شیرآب، غوغایی به پا است. سربازها که از خشم گروهبان خلاص شده‌اند، حالا با خیال آسوده از سر و کول هم بالامی‌روند . تشنه زیر شیر می‌روند و آب از صورت تاگردنشان را خیس می‌کند. غلامحسین ، آب نداشته دهانش را قورت می‌دهد. به یاد سه روز پیش می‌افتد. از خود خجالت می‌کشد. این حالت، رنج تشنگی را برایش دلپذیر می‌کند. چند قدم به طرف آسایشگاه برمی‌دارد . با دیدن لبهای خیس، از رنجی که برای تشنگی می‌کشد، بیشتر لذت می‌برد ، صدای شرشرآب را می‌شنود. کمی دورتر به دیوار تکیه می‌دهد و به آب خیره می‌شود. غلامحسین دوباره به یاد قولی که به خودش داده بود، می‌افتد. با این فکر،‌پشت از دیوار برمی‌دارد و خود را به شیرآب نزدیک می‌کند . چند نفری که کنار شیرآب حلقه زده‌اند، آب را به سرو صورت هم می‌پاشند. معلوم است که بیشتر سیراب شده‌اند. گلوی غلامحسین از تشنگی به سوزش می‌افتد . با امروز، سه روز است که قطره‌ای آب از گلویش پایین نرفته است . دو روز پشت سرهم نماز ظهرش قضا شده بود. چاره‌ای جز تنبیه کردن خود نداشت.
- پس چرا نشسته و زل زده‌ای به آب ؟!
غلامحسین بی‌آنکه نگاه کند، صاحب صدا را می‌شناسد.سرش را بی‌حال و بی‌رمق بالامی‌برد و به
چشمان گشاد شده علیرضا لبخند می‌زند.
- حالا چی شده تو زاغ سیاه مرا چوب می‌زنی؟
علیرضا کنار غلامحسین می‌نشیند و با صدایی خفه می‌گوید:
- من زاغ سیاه تو را چوب نمی‌زنم. الان دو - سه روز است که می‌بینم یک قطره آب نمی‌خوری.
بعد از ناهار نمی‌خوری. بعد از شام نمی‌خوری. پسر،‌تو فکر کرده‌ای من په‌په‌ام؟
غلامحسین دوباره لبخند می‌زند و کف دستش را روی لبش می‌گدازد. مثل خاک کویر داغ است و
منتظر قطره‌ای آب. علیرضا دستش را دراز می کند تا شیر آب را ببندد.
غلامحسین ناگهان دست او را می‌گیرد.
- نبدنش . دلم می‌خواهد آب را ببینم.
علیرضا می‌زند زیرخنده. آنقدر می‌خندد که اشک از چشمهایش سرایز می‌شود.
- فکر می‌کنم خل شده ای افشردی؟
غلامحسین سرش را بین دو دستش پنهان می‌کند. شانه‌هایش از هق هق گریه به لرزه می‌افتد.
علیرضا،‌مات مات نگاهش می‌کند. وقتی غلامحسین سرش را بلند می‌کند. چشمهایش مثل
کاسه‌ای پر از خون قرمز است.
علیرضا که نمی‌داند چه کار کند به نقطه‌ای خیره می‌شود. دیدن لبهای ترک خورده غلامحسین،
دلش را ریش ریش می‌کند. دستش را روی شانه او می‌گذاردو آرام می‌گوید:
- آخر … یک چیزی بگو… چرا تو این گرمای کشنده خودت را زجر می‌دهی؟
روی لبهای خشک و پوست پوست شده غلامحسین دوباره خنده می‌نشیند . در حالی که به قطرات
آب خیره شده، زیرلب می‌گوید:
- با خود عهد کرده بودم: اگر نمازم قضا بشود، نخوابم. سه شب است که نمی‌خوابم. با خودم عهد
کرده بودم هر وقت نمازم قضا بشود، آب نخورم … سه روز است که آب نمی‌خورم … فقط به امید
بخشش از طرف خدای بزرگ.
علیرضا با چشمان از حدقه بیرون زده فقط نگاه می‌کند .
وقتی از شدت گریه شانه هایش مثل کشتی‌بی‌لنگری بالا و پایین می‌رود، غلامحسین آهسته
می‌گوید:
- نگران نباش. امروز، روز آخر است.

     *****************************************

برادر و خواهرعزیز !  آیا ما تا بحال با خودمون عهدی بستیم که اگر به وظایفمون عمل نکردیم خودمونو تنبیه کنیم ؟آیا تا بحال از قضا شدن نمازمون ناراحت شدیم ؟
یا اینکه نه واقعاً شما هم با خودتون از این قول و قرارها گذاشتین ؟ چه خوبه با خودمون خلوت کنیم و به این قصه از شهید باقری کمی فکر کنیم و از همین لحظه با خودمون عهد ببندیم که اگر قصوری در انجام وظایفون داشتیم قبل از اینکه به حسابمون برسند خودمون به حساب خودمون برسیم .




طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهید حسن باقری،

تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 11:27 ق.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات
از زمان دانشجویی نوع لباس پوشیدن عباس ، که همیشه ساده و

بی پیرایه بود ، برای من شگفتی داشت و همواره در جست و جوی

پاسخی مناسب برای آن بودم . روزی به همراه عباس در جلو گردان

پروازی قدم می زدیم . پس از صحبتهای زیادی که داشتیم در مورد

فلسفه پوشیدن لباس ساده و بی پیرایه اش از او سؤال کردم . او در

حالی که صمیمانه دستش را روی شانه ام گذاشته بود گفت : هیچ

دلم نمی خواست راجع به این قضیه صحبت کنم ؛ ولی چون اصرار

داری تا بدانی ، برایت می گویم . پس از مکثی کوتاه گفت :
                                    
انسان باید غرور و منیّتهای خود را از بین بردارد و نـَفسش را

تنبیه کند و از هر چیزی که او را به رفاه و آسایش مضر

می کشاند و عادت می دهد پرهیز کند ، تا نفس او تزکیه و پاک

شود . ما نباید فراموش کنیم که هر چه در این دنیا به انسان

سخت بگذرد در آن دنیا راحت تر است . دیگر اینکه تزکیه و

سرکوبی هوای نفس موجب خواهد شد تا انسان برای کارهای

سخت تر و بالاتر آمادگی پیدا کند .
                                       خاطره ای از تیمسار خلبان عباس حزین             
  ****************************************************************
*********************************************************
برادر و خواهر من ! ما در کجای این دنیا ایستاده ایم ؟ چقدر

توانستیم نفسمان را تربیت
کنیم تا به زرق و برق این دنیا

دل خوش نکند ؟ تا چه اندازه ای توانستیم نفسمان را تنبیه


کنیم تا تزکیه شود ؟ چقدر خودمان را برای کارهای سخت

آماده کرده ایم ؟

آیا تا بحال با
خودمان خلوت کرده ایم تا از نفسمان حساب

بکشیم ؟ (البته نگارنده این سطور هم خود
مخاطب این

پرسش هاست.) ما در کجای قصه این دنیا هستیم ؟نقش

ما چیه ؟شهدای
ما به چه جایگاهی رسیدند که اینگونه

فکر می کردند؟ که نه تنها فکر بلکه عمل می
کردند؟

در پست بـعـدی مــاجــرایـی مـربـوط بــه زنــدگــی

شهید حسن باقری را برایتان نقل
می کنم تا ببینید

شهدای عزیز به چه درجه ای رسیده بودند .

خوبه همه ما به این
سؤالات کمی فکر کنیم و اگر عامل

هستیم که خوشا بحال ما و اگر گیری در کارمان
هست

به اصلاح آن بپردازیم تا در آن دنیا به راحتی دست یابیم .

انشاءالله .


    



طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: خلبان شهید عباس بابایی،

تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات

دائیش تلفن زد و گفت: حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده ،‌ شما همینطور نشستین !؟ گفتم : نه ، خودش تماس گرفته ، گفته : دستش یه خراش کوچیک برداشته ، پانسمان می کنه میاد . گفت : چی رو پانسمان می کنه ؟ می گم دستش قطع شده . همان شب رفتیم بیمارستان ،به دستش نگاه کردم،‌ گفتم:این خراش کوچیکه ؟! خدید وگفت: دستم قطع شده ، سرم که قطع نشده .



طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهید خرازی،

تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1392 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات

عملیات والفجر نه تمام شده بود . بچه های صدا و سیما رفتند سراغش ، بساط مصاحبه را پهن کردند . خبرنگار رو به دوربین ، شروع کرد به صحبت : ما هم اکنون در خدمت

برادر کاوه ، فرمانده فاتح عملیات هستیم .

محمود صورتش سرخ شد . راهش را کشید و رفت . خبرنگار جا خورد ، بقیه هم . خبرنگار راه افتاد دنبالش ، گفت :چرا ناراحت شدین برادر کاوه ؟محمود اشاره کرد به نیروها ، گفت :فاتح عملیات ، این بسیجی های بی نام و نشون هستن ؛ باید بری با اونا مصاحبه کنی .

خودش قید مصاحبه را زد .

دوستان عزیز بیایید مقایسه ای بین خودمان و شهدای عزیز بکنیم .

آیا اگر ما بجای شهید کاوه بودیم همین رفتار را داشتیم ؟ یا با غرور خود را
فاتح عملیات
معرفی می کردیم ؟!!

واقعاً اگر در این قبیل موقعیتها قرار بگیریم می توانیم بر نفس خود غالب شویم ؟

آیا توانستیم نفس خود را به گونه ای تربیت کنیم که به این قبیل مسایل بی اعتنا باشد ؟

البته نویسنده این سطور فقط می نویسد و عامل به این حرفها نیست ولی این خاطره
را به
عنوان یک درس از شهید عزیز محمود کاوه تقدیم می دارد تا کمی با خود
بیاندیشیم و به
سؤالات فوق کمی فکر کنیم .

به راستی چه باید بکنیم تا این نفس سرکش را مهار کنیم و رفتاری همانند شهدای
عزیز در
ما بوجود آید ؟

شما بگویید ...




طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهید کاوه، عملیات والفجر ۹،

تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات

بیاد همه شهدای گرانقدر هشت سال دفاع مقدس
***********************************************
***************
عشق یعنی« همت »و یک دل خدا
توی سینه ٬ اشتیاق کربلا

******************
عشق یعنی شوق پروازی بزرگ
در هجوم زخم‌های بی‌صدا
******************
عشق یعنی قصة عباس و آب
در « طلاییه » غروب آفتاب
******************
عشق یعنی چشم‌ها غرق سکوت
در درون سینه، اما انقلاب
******************
عشق یعنی آسمان غرق خون
در شلمچه گریه‌گریه.... تا جنون
******************
عشق یعنی در سکوت یک نگاه
نغمة انا الیه راجعون
******************
عشق یعنی در فنا نابود شدن
در میان تشنگان ساقی شدن
******************
عشق یعنی در ره دهلاویه
غرق اشک چشم، مشتاقی شدن
******************
عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
******************
آنکه با خون شریفش رسم کرد
بر زمین، جغرافیای آسمان
*************************



طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهدا،

تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 10:29 ب.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات


ز آه سینه سوزان ترانه می سازم
چو نی ز مایه جان این فسانه می سازم



به غمگساری یاران ، چو شمع می سوزم
برای اشک دمادم بهانه می سازم



پر ِ نسیم به خوناب اشک می شویم
پیامی از دل خونین روانه می سازم



نمی کـَـنم دل از این عرصه شقایق فام
کنار لاله رخان آشیانه می سازم



در آستان به خون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب ، خانه می سازم



چو شمع بر سر هر کشته می گذارم جان
ز یک شراره هزاران زبانه می سازم



ز پاره های دل من شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازم



سر و دل و جان را به خاک می فکنم
برای قبر تو چندین نشانه می سازم





طبقه بندی: شلمچه، مقام معظم رهبری،
برچسب ها: شلمچه،

تاریخ : شنبه 23 آذر 1392 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات

سید مسعود شجاعی طباطبایی از هنرمندان برجسته و شناخته شده‌ی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی با انتشار تصویر تکان‌دهنده‌ای از میدان مین در عملیات رمضان، دل‌نوشته‌ای متناسب با شرایط امروز نیز منتشر کرد.


و این‌بار باز هم شلمچه، شلمچه گویی خانه‌ی وصل عاشقان نور بود، زمین نبود، آسمان بود، بسیجیان عاشقان ولایت بار دیگر در معبرمین، بال گشودند و به طلعت ازلی شتافتند. طلعتی که در آتش و خون شکل می گرفت، اما در حقیقت در کربلا معنا می یافت. در حزن غروب شفق، درعهدی که پروانه ها در عشق بسته بودند، در پیامی جاودانه با آینه حق آشکار شدند تا بقا را در فنا به نمایش در آوردند، اینجا زمین معبر شمع است و نور سرمدی آن، همان نوری است که از عاشورا تا ابد، عاشق با معشوق بسته است. فدایتان شوم، چون خورشید در آسمان شب برآمدید، آینه‌ی دلتان شفاف بود و زلال و روشنی دلتان در قدمگاهی مقدس گسترده شد اینک دوباره به دیدار شما آمده ایم، پیکرهای پاکتان سرشار از جراحت بود، میدانم برای رسیدن به یار باید گلگون شد، زیبا شد، معطر شد، رسیدن به وصال حق، خون میخواهد و خون شما همچون نور جاری است تا منظومه شقایقها با خون شما در بهار دل انگیز عشق بشکفد، انگار به سوی معبود بال گشودید.

شهید، ای وصی امام عاشق، آنان که معنای "ولایت" را نمی دانند، در کار شما سخت درمانده اند. اما شما چه خوب دانستید که سرچشمه اطاعت و تسلیم در کجاست. چقدر دلمان برایتان تنگ شده است، کاش می‌توانستیم سخت در آغوش‌تان بگیریم و سر بر شانه تان بگذاریم و بگرییم، نگاه‌تان را دنبال کردیم و جز ولایت چیزی نیافتیم. می پنداشیم که بازمانده ایم از صبح و از قافله، اما  وقتی به سیمای خورشید گونه اش نگریستیم، دلهایمان که سرشار از بغضی پنهان بود، آرام گرفت، چشمان شما را در نگاه باقی او جستیم و کلام‌تان را در فیضی ازلی درسخنان حکیمانه ی او یافتیم، رهبر فرزانه انقلاب، در صراحت صبح چه زیبا سخن گفت و ما نگران از اینکه گوش نامحرمان نشنود به دورش حلقه زدیم و میعاد بستیم که بر پیمانی که شما با او بسته بودید وفاداریم. از شنیدن کلامش اشک از چشمان جاری می شد اما فرو نمی ریخت و در جلوه ای از نور، آسمانی می شد. همان نوری که مبدا ازلی عالم و آدم و مقصد ابدی آن در بی قراری عهد ابدی میثاق با امام عاشقان است.

رهبر عزیز، ما طلعت عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم. لبخند شما شفقت صبح را دارد و شب انزوای ما را می شکند. سر و جان ما فدای شما که وصی عشق هستید و تا جان داریم در کنار شما باقی خواهیم ماند.

1-گل واژه های این مطلب از شهید آوینی است.

2- رهبر انقلاب: همه انسان‌ها می میرند ولی شهیدان این سرنوشت همگانی را به بهترین وجه سپری  کردند، وقتی قرار است این جان برای انسان نماند چه بهتر در راه خدا این رفتن انجام بگیرد.
تکریم شهیدان به آن است که این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستکبر سرخم نکنند. یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد .

منبع : مشرق


طبقه بندی: شلمچه، عملیات رمضان،
برچسب ها: شلمچه، عملیات رمضان،

تاریخ : جمعه 22 آذر 1392 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : سعید (یک بجامانده)
نظرات